علاء الدوله سمنانى

مقدمه 15

مصنفات فارسى ( فارسى )

بعد از آن با اخى شرف الدين خلوتى كردم و گفتم : در اثناى ذكر شراره در جانب سينهء چپ ديده شد . متبسم گشت و فرحى در باطن ظاهر شد و گفت : ترا اين معنى افتاده است ؟ گفتم : بلى . گفت : الحمد لله ، مرا چون شيخ عبد الرحمن اسفراينى تلقين ذكر فرمود ، مدت سالى در مكه به ذكر مشغول بودم بعد از آن در عرفات مرا اين حال افتاد و به راى شيخ عرضه كردم ، پسنديد و فرمود كه كلمهء لا إله الا الله همچون آهن آتشزنه است و دل همچون سنگ ، و نور ايمان همچو شراره كه در آن سنگ مستكن است . علامت وصول كلمه به دل ، اين شراره است كه بظهور آمده ، و اگر به ذكر حق مشغول شوى چون باطنت مستعد افتاده است زود باشد كه كواكب و انجم و ماه و آفتاب ديده شود . چون او ذكر كواكب كرد ، گفتم : اخى ! مرا اين ساعت بر سر سجاده كواكب درى نامحصور در نظر آمد و همگى وجود من به صحت طريقت اقرار كرد . بعد از اين ترك اوراد خود كردم ، مرا چه مىبايد كرد ؟ گفت : شيخ عبد الرحمن كسرقى اسفراينى مريدان را به دوام ذكر لا إله الا الله مىفرمايد به شرط نفى ما سوى و اثبات محبت مولى . پس از آن استفسار كردم از اخى شرف الدين كه اين طريق از چه كسى آموختى ؟ گفت : به نزد شيخ عبد الرحمن در حجاز آموختم و شيخ مرا فرمود كه به خراسان رو ، و چون يكى از ابناء ملوك دريابى كه به جذبه مكرمت حق تعالى مكرم گشته باشد با او بنشين و مصاحبت او واجب دان . گفتم : شيخ تو كجاست ؟ گفت : در بغداد ، و امروز در خدمت او بسى سالكان‌اند كه به خلوت و عزلت مشغول مىباشند . پس متعجب شدم از سخنان او كه مطابق با احوال من بود و شوق ديدار شيخ اسفراينى در من پديدار گشت . بيست و شش‌ساله بودم كه وجد غلبه كرد بر دل و سماع مىطلبيد . سر را حلق كردم و خرقه‌اى پوشيدم در 27 محرم سال 687 هجرى به قصد رفتن به بغداد ، عزيمت همدان كردم . سلطان زمان كه ارغون بود ، دانست كه به بغداد مىروم ، جماعتى فرستاد و بازگردانيد مرا